شبستان

خدایا: کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنی کیست؟ مرزهای درست هرکدام ، کدام است؟ من آرزو می کنم که روزی سطح شعور و شناخت مذهبی ، در این تنها کشور شیعه جهان ، به جایی برسد که سخنگوی رسمی مذهب ما‌ «فاطمه» را آنچنان که سلیمان کتانی – طبیب مسیحی – شناسانده است، و «علی» را آنچنان که دکتر جورج جرداق – طبیب مسیحی – توصیف میکند و «اهل بیت» را آنچنان که ماسینیون کاتولیک تحقیق کرده است و «ابوذر غفاری» را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتی «قرآن» را آنچنان که بلاشر – کشیش رسمی کلیسا – ترجمه نموده است و «پیغمبر» را آنچنان که ردنسن – محقق یهودی – میبیند، بفهمد و ملت شیعه و محبان اهل بیت و متولیان رسمی ولایت و مدعیان مذهب حقه جعفری روزی بتوانند به ترجمه آثار این کفار رسمی!! توفیق یابند. خدایا این مردم شیعه اند ، شیعه علی ، تنها پیروان اهل بیت ، تنها ملتی که حق را تشخیص داده اند و چهره پرشکوه علی را و عظمت های خاندان علی را یافته اند؟؟ و دکتر بنت الشاطی ، استاد دانشگاه و نویسنده توانایی ، که قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بیت ، که میگفت:(من در این خانه زندگی میکنم )، سنی است؟ و بلاشر که روحانی رسمی مسیحیت بود و چهل سال در تحقیق و ترجمه قرآن رنج برد و بر روی آیات کور شد کافر است؟ و ماسینیون که دریایی از دانش بود و 40 سال تمام در زندگی سلمان، نخستین بنیانگذار تاریخ شیعه در ایران، غرق شد و هرگاه از فاطمه ، از عرفان اسلامی و از سلمان سخن میگفت ، سراپا مشتعل میشد کافر است؟ خدایا: به من بگو ، تو خود چگونه میبینی؟ چگونه قضاوت میکنی؟ آیا عشق ورزیدن به اسمها تشیع است؟ یا شناخت مسمی ها ؟؟ «دکتر علی شریعتی»

نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مهدی | پيام ها ()

گزارش یک دیدار و گفت وگو با خسرو منصوریان ـ رفیق دکتر علی 
 

علی ملیحی :دیدار با خسرو منصوریان یکی از نزدیکترین افراد به دکتر علی شریعتی در سالهای پایانی عمر، در ساعات ابتدایی شب و در منزل وی انجام شد. به دوست و یار نزدیک سالهای آخر زندگی دکتر شریعتی گفتم که دکتر را از طریق پدرم می‌شناسم. او شیفته شریعتی است و کتابهای شریعتی با چاپ‌های پیش از انقلاب در قطع‌های جیبی و با نام نویسنده علی سبزواری در منزل ما موجود است. در ابتدای سخن، از منصوریان در خصوص نحوه آشنایی با شریعتی پرسیدم:«من به دلیل شغل پدرم از دوران کودکی در مشهد زندگی می‌کردم. برادر من دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران بود آن روزها دانشکده فنی قلب تپنده تحولات در دانشگاهها بود.

 

برادرم در مشهد دوستان دانشجویی داشت که با ما رفت و آمد خانوادگی داشتند و این دوستان به کانون نشر حقایق اسلامی‌آمد وشد داشتند.» منصوریان مکثی می‌کند و می‌گوید: «علی و استاد شریعتی را برای اولین بار در آنجا یافتم. اگر چه من 6-5 سال از علی شریعتی کوچکتر بودم اما از همان ابتدا جذب نگاه روشنفکرانه و تازه استاد شریعتی به قرآن شدم. در آن دوران ما سعی می‌کردیم با علی و هم سن و سالانش که جوانان آن مجموعه بودند همانندسازی کنیم. تا اینکه شریعتی برای تحصیل به فرانسه رفت و من هم برای ادامه تحصیل به تهران آمدم. دکتر پس از پایان تحصیلات به ایران بازگشت و نگارش کتابها و سخنرانی‌ها را آغاز نمود و از همان ایام آبشخور فکری ما بود. سرانجام از سال 45-44 پای شریعتی به تهران و حسینیه ارشاد باز شد و من همواره مستمع سخنرانی‌های او و استاد شریعتی بودم.»

آشنایی نزدیکتر بعد از زندان 53
منصوریان به آزادی شریعتی از آخرین زندان در سال 53 اشاره می‌کند: «سران الجزایر از شاه خواستند که شریعتی را آزاد کند و او هم در رودربایستی این کار را کرد.» و زندگی شریعتی خارج از زندان چنین آغاز شد: «دکتر بنابر عادت زندان شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماند و روزها استراحت می‌کرد. چرا که در زندان بچه‌هایی را که شکنجه می‌کردند در سلول دکتر می‌انداختند و او تا صبح بر بالین آنها بیدار بود. تا آنکه روزی مونا دختر کوچک دکتر می‌گوید که من همیشه منتظر بودم که بابایم از زندان بیاید و روزها با من بازی کند اما او روزها خواب است و همان بهتر که در زندان بود. دکتر شریعتی و همسر محترمشان پوران خانم از این سخن کودکشان ناراحت می‌شوند و تصمیم می‌گیرند او را در مهد کودکی ثبت‌نام کنند و به کودکستانی که ما داشتیم به نام “آشیانه کودک” آمدند.

 

ما مونا را در لیست انتظار گذاشتیم و خانم پوران شریعت‌رضوی هم مرا نمی‌شناخت و برای احتیاط اشاره نکرد که مونا دختر دکتر شریعتی است. تا اینکه من به مشهد رفتم و از طریق آشنایان مطلع شدم که خانم پوران شریعت رضوی قصد دارد فرزندش را در مهد کودک ثبت نام کند. زودتر از موعد به تهران آمدم و مونا خانم را ثبت نام کردم و از آن روز به بعد خودم به دنبال او می‌رفتم و او را به مهد کودک می‌آوردم. و از این جا پای دکتر شریعتی هم به آشیانه کودک باز شد.

 

از آن به بعد در اکثر جاهایی که دکتر می‌رفت من نیز او را همراهی می‌کردم.» منصوریان به ارتباط نزدیک خانوادگی خود و دکتر شریعتی می‌پردازد و می‌گوید: «شریعتی به همراه پوران خانم و احسان و سوسن و سارا و مونا هفته‌ای یک شب به منزل ما می‌آمدند و تا نزدیکی‌های صبح دور هم بودیم. در این محفل هفتگی دوستانی نیز حضور می‌یافتند. منصوریان نام حاضرین در این محفل را چنین بخاطر می‌آورد: مرحوم دکتر کاظم سامی، خانواده محبوبه متحدین و یا تیپهایی مثل سید مهدی جعفری. بدین شکل ما عملا محفل خانوادگی‌ای را تشکیل داده بودیم تا اینکه داستان هجرت دکتر پیش آمد. »

چرا شریعتی از ایران رفت؟
از منصوریان می‌پرسم چرا دکتر شریعتی تصمیم به ترک ایران گرفت؟ آیا فشار ساواک موجب شد یا گروههایی او را آزار می‌دادند؟ و یا خود تصمیم گرفت به جای دیگری برود. منصوریان چندین دلیل را در خروج شریعتی از ایران موثر می‌داند: «شریعتی در حقیقت هنوز زندانی بود اما زندانی در خانه. او به غیر از محافل هفتگی در خانه ما و چند جای دیگر به جایی نمی‌رفت. مثلا او نمی‌توانست برای سخنرانی به دانشگاه برود. ساواک سایه به سایه او می‌آمد. این فضا برای دکتر فضای دردناکی بود که فرقی با زندان و محدودیت‌های آن نداشت. آزادی اگر او نتواند رسالت خود را تداوم بخشد از زندان برایش سخت‌تر بود.از سوی دیگر ساواک می‌خواست او را بدنام کند. حتما ماجرای چاپ مقاله او در روزنامه اطلاعات را می‌دانید.

 

اتفاقا یکی از کارمندان روزنامه اطلاعات به نام «رحمان‌هاتفی» بود که فرزندش را به مهد کودک ما سپرده بود. و من از طریق او یک برگ از برگهایی که ساواک برای روزنامه اطلاعات فرستاده بود را به‌دست آوردم و به شریعتی دادم. دکتر مظلوم واقع شده بود. از یک سو اجازه سخنرانی نداشت و از سوی دیگر روزنامه پر تیراژ کشور به اشاره ساواک مطلب او را آنگونه که می‌خواست منتشر می‌کرد. عامل دیگر فشار گروههای سیاسی داخل و خارج و افراد علاقمند به دکتر بود. آنها نزد دکتر می‌آمدند و به او ایده خروج از کشور را پیشنهاد می‌دادند. آنها برای جان دکتر در ایران ابراز نگرانی می‌کردند. خود دکتر شریعتی هم این دغدغه را داشت و معتقد بود ساواک او را در رودربایستی آزاد کرده و بعید نیست او را به تیر چراغ برقی بکوبند و ماجرا را تصادف جلوه بدهد.»

ماجرای روحانی فلسطینی
خسرو منصوریان برای نمونه و در تایید سخن ماجرای دیدار شریعتی با یک روحانی عرب را تعریف می‌کند:«در همین ایام ما از طریق منابع مطمئنی که در بازار داشتیم مطلع شدیم که یک روحانی از فلسطین به ایران آمده و می‌خواهد دکتر شریعتی را ببیند. این روحانی که کمی‌هم فارسی می‌دانست به دیدار دکتر در آشیانه کودک آمد و در یکی از کلاسها و در روی همان صندلی‌های کوچک مهد کودک به بحث و گفتگو نشستند. آن روحانی پیام برادران فلسطینی را برای خروج مخفیانه از ایران در میان گذاشت. او شدیدا نسبت به جان شریعتی ابراز نگرانی کرده بود و از دکتر خواسته بود ایران را ترک کند و برای همکاری در این جهت اعلام آمادگی نموده بود.»

 

منصوریان شاهد دیگر زنده این ماجرا را دکتر صدر حاج سید جوادی می‌داند: «در ساعتی که شریعتی و آن روحانی به گفتگو مشغول بودند ناگهان صدای زنگ در بلند شد و من که برای دیدار دیگری برنامه‌ریزی نکرده و در انتظار فرد دیگری نبودم سراسیمه به مقابل در حیاط رفتم. در آنجا دیدم که آقای صدر حاج سید جوادی آمده‌اند ایشان گفت:« آقای دکتر کارشان تمام شد؟» و من پرسیدم:«مگر شما با دکتر در اینجا قراری داشتید؟»آقای صدر حاج سید جوادی توضیح دادند که خود دکتر ایشان را برای این ساعت به اینجا دعوت کرده است.بدین ترتیب بود که آن ملاقات هم صورت پذیرفت. بدین شکل و با مجموع دیگر عوامل مشابه شریعتی تصمیم به هجرت گرفت. ما به کلانتری 8 که نزدیک مهد کودک بود رفتیم و فرمهای لازم برای گذرنامه گرفته شد و به نام علی مزینانی برای او گذرنامه صادر شد.»

مرغ از قفس پرید
منصوریان به حواشی روز خروج شریعتی از ایران نیز می‌پردازد و می‌گوید:«آن روز در ساعت 7 صبح پوران خانم با من تماس گرفت و گفت زود بیا دکتر منتظرت است. با شتاب به منزل دکتر رفتم وقتی وارد شدم دیدم دو چمدان در تراس است و سوسن خانم هم در تراس ایستاده، خیال کردم که اتفاقی افتاده و خانواده شریعتی عازم مشهد هستند. مضطرب به سوسن گفتم که چیزی شده؟ بابا بزرگ فوت کردند؟سوسن پاسخ داد: نه. گفتم :پس چه شده؟گفت: نمی‌دانم. وارد خانه که شدم دیدم دکتر شریعتی از پله‌ها به پایین می‌آید به محض اینکه مرا دید دو دست خود را باز کرد و همدیگر را بغل گرفتیم و گفت: من دارم می‌روم.

 

من یکه خوردم و دیگر بغض به من اجازه نمی‌داد؛ با گریه گفتم:پس من چی؟ مگر بنا نبود با هم برویم؟ دکتر گفت:برایت نامه می‌نویسم ... بیا. یادش به خیر آقای رادنیا با پیکانش در مقابل در حیاط منتظر بود و دکتر را به همراه پوران خانم و مونا به فرودگاه برد. ساعتی بعد در دفترم بودم که پوران خانم به همراه مونا آمد پرسیدم: رفت؟ پوران خانم جواب داد:بله رفت. با مرحوم علی بابایی تماس گرفتم و گفتم: مرغ از قفس پرید.»

علی را کشتند
منصوریان با اندوه می‌گوید که از اینجا به بعد را در کتابها زیاد نوشته‌اند:«در فرودگاه به پوران خانم اجازه خروج داده نشد و او را ممنوع‌الخروج کرده بودند لیکن سوسن و سارا در انگلستان به منزل دکتر فکوهی رفتند و آن اتفاقی که نباید می‌افتاد در آن خانه رخ داد. دیگران در طبقه پایین خوابیده و دکتر برای استراحت به طبقه بالا رفته بود. صبح زود فردا که به طبقه بالا رفتند در حالی که پنجره بسته اتاق را باز دیدند با جسم بی‌جان او که بینی بر صورتش پهن و خون‌آلود و آثاری از خونمردگی بر دیوار آن اتاق نقش داشت روبرو شدند. صبح روز 29 خرداد تلفن زنگ خورد به محض اینکه گوشی را برداشتم پوران خانم از آنسوی خط گفت:علی را کشتند! فریاد زدم: چی؟ با گریه تکرار کرد: علی را کشتند. گفتم:شما کجایی؟گفت:در منزل برادرم دکتر رضا شریعت رضوی در انتظارم. سراسیمه به آنجا رفتم و باز هم همانند خبر خروج دکتر از ایران این خبر را نیز به احمد علی بابایی دادم و این خبر به سرعت در شهر پیچید. »

شریعتی در پی الگوسازی
منصوریان از تلاش مداوم شریعتی برای الگوسازی سخن می‌گوید :«در سال 50 من و همسرم در انتظار بچه‌دار شدن بودیم . از دکتر خواستیم که اسمی‌برای فرزند آینده ما پیشنهاد دهد. دکتر شریعتی گفت که اگر دختر بود نام او را “رفیده” بنهید. ما از او پرسیدیم که رفیده کیست؟ دکتر پاسخ داد که رفیده، فرانس نایتینگل مسلمانان است. او در جنگهای صدر اسلام شرکت داشته و با گروه خود وظیفه پرستاری مجروحان جنگی سپاه پیامبر را برعهده داشته است. این در حالی است که بسیاری چه در آن روز و چه امروز نمی‌دانند که رفیده کیست و اولین پرستار در جنگ‌ها را همان فرانس نایتینگل می‌دانند.

 

در حالیکه ما شخصیتی مانند رفیده را داریم، که شایسته است به بازیابی ارزشهای دینی و ملی همت گماریم.از او پرسیدیم اگر فرزندمان پسر بود چه؟ گفت: نام او را ‌هانی بگذارید. چرا که‌هانی کسی بود که به مسلم پسرعموی امام حسین در خانه‌اش پناه داد» می‌دانید در آن روزها مجاهدین دوره صدر فعال بودند و رژیم شاه با آنها برخورد می‌کرد به گونه‌ای که آنها در خانه‌ها مخفی می‌شدند. شریعتی می‌خواست با اشاره به کاری که هانی کرد و با پناه دادن مسلم جان خود را نیز درراه ایمان و عقیده‌اش بر کف نهاد بگوید که مردم! شما نیز از مجاهدینی که بخاطر شما دست به مبارزه با دستگاه شاه زده‌اند حمایت کنید.»

 

منصوریان در این لحظه با شعف خاصی می‌گوید: «به خواست خدا اولین فرزند ما دختر بود که نام او را بنابر پیشنهاد دکتر شریعتی رفیده و فرزند بعدی را که پسر بود‌ هانی نهادیم». منصوریان به مورد دیگری از تلاش شریعتی برای الگوسازی اشاره می‌کند و می‌گوید: «در داستان هجرتش نیز او قصد الگوسازی داشت و می‌گفت که منصوریان بیا برویم در لبنان و در آنجا یک آبادی بخریم و همانطور که پیامبر اسلام به یثرب رفت و مدینه فاضله‌ای در آنجا ایجاد کرد ما هم بر اساس آن الگو چنین کنیم». 

اختلافات با مجاهدین خلق
از منصوریان در خصوص ارتباط شریعتی با مجاهدین خلق می‌پرسم و اینکه چرا شریعتی در اواخر با آنها مشکل پیدا کرده بود. منصوریان می‌گوید که« این تحلیل شخصی اوست اما، مگر نه این است که بچه‌های صدر مجاهدین از اعضای نهضت آزادی بودند؟ مگر نه این است که شریعتی از بنیانگذاران نهضت آزادی در خارج از کشور بوده است؟ مگر می‌شود انکار کرد که مجاهدین پیش مهندس بازرگان می‌آیند و به او پیشنهاد راه‌اندازی سازمان مخفی مسلحانه می‌دهند و بازرگان با آنها مخالفت می‌کند؟ شریعتی هم اگر چه در بسیاری موارد می‌تواند انقلابی‌تر و جوانتر فکر کند. اما آبشخور فکری او در آن زمان متاثر و همسو با ایده فکری بنیانگذاران نهضت آزادی همچون بازرگان، سحابی و طالقانی است. او یک عضو نهضت آزادی است.

 

پس او نمی‌تواند رای به مبارزه مسلحانه مخفی بدهد.» منصوریان اما تاکید می‌کند به رغم تمامی‌اختلافات و دلخوریها شریعتی تا پایان سخت دلبسته مجاهدین صدر بوده است. او از انتقادات شدید مجاهدین به دکتر در سالهای آخر نیز البته سخن می‌گوید:« آنها نیز با او مخالف شده بودند. شریعتی را جاده صاف‌کن لیبرال بورژوازی بازار می‌دانستند و این عین کلام اعضای وابسته به مجاهدین در آن سالها بود. شاید این سیاست مصوب سازمان بود که چهره شریعتی ملکوک شود و یا خواهر و مادر رضایی‌ها در حسینیه ارشاد برخیزند و او را متهم کنند که فرزندان ما کشته می‌شوند و شما اینجا قصه می‌گویید. منصوریان اما می‌گوید در همین ایام نیز قطعا دیدارهایی میان شریعتی و برخی از مجاهدین بوده است که خیلی از محتوای آن دیدارها اطلاعی نداریم.»

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ توسط مهدی | پيام ها ()

چقدر نظرات احمقانه غمگینم می کنند!…
ببخش دکتر!
ببخش که ما هنوز هم بعد از اینهمه سال معنای حرفهای تو را نمی فهمیم و…
ببخش که ما هنوز به آن رشد علمی و عقلی نرسیده ایم که بفهمیم چه می گفتی؟
ببخش که روح ما هنوز توانایی ادراک وتوانایی تماشای دردهای بزرگ وارجمند توراندارد ...
ما را ببخش که هنوز بعد از سی و اندی سال از جملاتت هنوز برداشتهای احمقانه متشرعین قشری و یا خان زاده های روشنفکر نمای بی درد را داریم…
ما را ببخش…

مهدی  

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط مهدی | پيام ها ()

سیر تاریخی تقابلات آیت الله مرتضی مطهری و دکتر علی شریعتی


شاید مطهری که خود جزو موسسین حسینیه ارشاد بود و در آنجا سالها درس داده بود و در میان قشر دانشجو و روشنفکر مقام بالایی داشت نمی توانست ببیند که از حسینیه کنار رفته و به جایش کسی آمده که پای هر درسش ۵۰۰۰ نفر جوان می نشستند و او مجبور بود در مسجد الجواد حرفهایش را برای ۲۰..۳۰ نفر بزند که تازه اکثر آنها پیرمرد بودند.
مقدمه: 

آیت الله مطهری و دکتر شریعتی دو مرد تاثیر گذار در انقلاب ایران بودند. نه می توان زحمات مطهری را نادیده انگاشت و نه می شود به شریعتی بی اعتنا بود. این دو (در کنار دیگر بزرگان) بار فرهنگی انقلاب را به دوش کشیدند. ذهن ها را آماده کردند و طرحی نو در انداختند. گرچه تاثیر گذاری شریعتی در نسل جوان بیشتر بود و معلم انقلاب لقب گرفت اما نقش مطهری را که از بنیانگذاران حسینیه ارشاد بود نیز نمی توان در آگاهی دادن و تعلیم و تربیت آن نسل انکار کرد. شریعتی با آن بیان جذاب و گیرایش (که مارکسیسیت ها را یکضرب شیعه می کرد!) اسلام را از پستو بیرون کشید و پایه گذار یک حرکت پرخروش مردمی شد. اسلام و مذهب را بی واسطه فهمید. اینگونه شد که توانست با فهم نو از دین و مذهب سیل جوانان را به حسینیه ارشاد سرازیر کند چنانکه در هر درس ۵۰۰۰ نفر پای صحبتش می نشستند. مقصود از این نوشته نه تمجید از شریعتی است و نه تجلیل از مطهری ؛ نه تخریب شریعتی است و نه تنبیه مطهری. تنها شرح و بسط یک درگیری فکری است بین یک عالم اسلامی و یک روشنفکر دینی(1). دعوای یک ملای کور و یک خاموش فکر غربزده نیست. کشمکش فکری است میان یک روحانی علوی و یک متفکر اسلامی. قصد ما بزرگ نمایی و یا تخریب وجهه ی این دو نیست. تحقیق و تحلیلی است بر این دو بزرگوار که شاید " فاعتبروا یا اولی الابصار.... "

حسینیه ارشاد موسسه ای مذهبی فرهنگی بود که در سال ۱۳۴۲ به همت محمد همایون و علی آبادی و ناصر میناچی با همفکری مطهری تاسیس شد. تعیین سیاست عمومی و انتخاب سخنرانان اکثرا به عهده ی مطهری بود (2) سال ۱۳۴۵ مطهری از استاد محمد تقی شریعتی دعوت می کند تا برای سخنرانی به ارشاد بیاید و استاد تا سال ۱۳۴۶ در محل موقت حسینیه به ایراد سخنرانی می پرداخت. در سال ۴۸ که موضوع چاپ نشریات داخلی حسینیه پیش آمد مطهری اولین نشریه حسینیه را در دو جلد به نام "محمد خاتم پیامبران" منتشر کرد. مطهری از شریعتی دعوت می کند تا مقاله ای برای این نشریه بفرستد و در نامه ای به دکتر می نویسد: "برادر عزیز دانشمندم. قلب خود شما گواه است که چقدر به شما ارادت می ورزم..."(3) دکتر شریعتی برای این کتاب دو مقاله فرستاد ۱- هجرت تا وفات ۲- سیمای محمد. و به مطهری اجازه داده بود که هر یک از این مقالات را که می پسندد چاپ کند." مطهری چنان از خواندن زندگی محمد به وجد آمده بود که آنرا سه بار به طور کامل خوانده بود. مطهری هر دو مقاله را چاپ کرد و در نامه ای به پدر شریعتی از او تجلیل و تمجید کرد"(4) 


                                                                                             با انتشار این دو مقاله سیل انتقادات و حمله ها از روحانیون سنتی شروع شد. "چرا جلوی اسم محمد "حضرت" و "ص" نگذاشته ؟(5) مطهری در مقابل این حملات ایستاد و از شریعتی دفاع کرد. درباره ی شریعتی گفته بود:" چون رشته او جامعه شناسی است و خوب هم درس خوانده و کاملا بر اعصابش مسلط است در بیان الفاظ معرکه است. چون جوانها از فکلی ها کمتر بحث های دینی شنیده اند و او هم به زبان جوان ها صحبت می کند اینست که بیشتر از ما طالب دارد."(6)

شریعتی از سال ۴۵ با سخنرانی "مخروط جامعه شناسی" همکاری خود را با ارشاد آغاز می کند. تا جایی که به قول خود شریعتی حسینیه با خون و فکر و شخصیتش عجین می شود(7)
رضا داوری در بیان خاطره ای از دیدار با مرحوم مطهری می گوید:" ایشان (مطهری) زبان به ستایش شریعتی گشودند و گفتند: بعضی از مقالات دکتر شریعتی و از جمله زن در چشم و دل محمد را هیچ یک از ما نمی توانستیم بگوییم.

با آمدن شریعتی و استقبال شدید دانشجویان رفته رفته مرحوم مطهری نسبت به شریعتی بدبین می شود. جای تمجید ها, تنقید ها نشست و جای تکریم ها ,تعذیب ها. اطرافیان نیز به این اختلاف دامن می زدند. 
پرویز خرسند می گوید: "روزی برای برداشتن وسایل مورد نیاز به حسینیه آمدم. در گوشه ی سالن آقای ... را دیدم که با مرحوم مطهری گفتگو می کرد. از کنارشان که گذشتم اسم شریعتی را شنیدم و اینکه چه کسی باید برود و چه کسی باید بماند. کنجکاو شدم وایستادم. آقای ... به مرحوم مطهری می گفتند: "بین شما و دکتر شریعتی فقط یکی باید اینجا بماند و تصمیم قطعی است. مرحوم مطهری گفتند حالا چه کسی قرار است بماند؟ آقای ... پاسخ داد: چون جوان ها استقبال بیشتری از دکتر شریعتی دارند قرار است ایشان بماند. مرحوم مطهری خیلی ناراحت شد". من تصور کردم که این تصمیم هیئت مدیره است و خود دکتر هم قضیه را می داند. بلافاصله به آپارتمان برگشتم و داستان را برای شریعتی گفتم. متوجه شدم او کاملا بی خبر است. وقتی حرفهایم را شنید با عصبانیت گفت:"این احمقانه ترین کاری بود که می توانستند انجام دهند.این ها نمی فهمند که نه حضور مطهری عرصه را بر من تنگ می کند و نه حضور من مانع کار اوست. او استاد فلسفه وحکمت است و من جامعه شناسی درس می دهم و این هر دو برای جامعه ی جوان ها مفید است"(8)

با روشن شدن افکار شریعتی و تز اسلام منهای روحانیت و انتقاد به مجلسی و خواجه نصیر ,مطهری که زمانی دائما از شریعتی و افکارش و زبانش تعریف می کرد کم کم شروع به موضع گیری در مقابل شریعتی نمود. البته باید گفت که خود مرحوم مطهری به انتقاد از روحانیون اعتقاد داشت اما می گفت این ما هستیم که باید خودمان را نقد کنیم و دخالت کردن غیر روحانیون در مباحث دینی را بر نمی تابید. به همین دلیل مرحوم مطهری جلسه ای را تشکیل داد تا برای سخنرانان ضوابط و معیار هایی در نظر گرفته شود. شاید بیشتر این ضوابط به خاطر این بود که شریعتی از حسینیه کنارگذاشته شود.(9) در این تبصره ها عدم تجاهر به فسق و پایبندی به تقوا و پرهیز از گناهان کبیره گنجانده شده بود. به قول محمد همایون صاحب حسینیه: "پس لطف کنید یک تبصره هم بگذارید که سخنران کچل هم نباید باشد! (اشاره به اینکه همه ی این ضوابط به خاطر حذف شریعتی است) اما چگونه می شد شریعتی را حذف کرد؟ شریعتی ای که شهرت حسینیه مدیون او بود. ناصر میناچی می گوید: "حسینیه ای که در طول چندین سال فعالیتش فقط توانسته بود ۲ جلد کتاب محمد خاتم پیامبران بیرون دهد و جلد دوم با عدم استقبال مردم مواجه شده بود و اگر جلد اول به چاپهای بعدی رسید به خاطر دو مقاله شریعتی بود, چگونه با حذف شریعتی حسینیه می تواند به کار خود و رسیدن به سطح عالی ادامه دهد؟"(10)
                                                                                             با مخالفت همایون و میناچی با طرح حذف دکتر , مرحوم مطهری استعفای خود را تقدیم حسینیه کردند. شریعتی هم که ۷ ماه از ارشاد کنار کشیده بود بار دیگر بازگشت. 
و اما واکنش شریعتی به این ماجراها چه بود؟ محمد مهدی جعفری در کتاب"بار دیگر شریعتی" می نویسد:" یکبار شریعتی را دیدم و به او گفتم امشب فلان مجلس دعوت داریم. شما هم بیایید. در ضمن آقای مطهری هم هستند. شریعتی گفت: اتفاقا چه بهتر. خوشحال می شوم که بیایم. طوری می گویید که من اگر مطهری بیاید ناراحت می شوم. اگر اختلافی هم هست میان من و ایشان اختلاف جزئی است. وگرنه ما همه مان در یک صف واحد می جنگیم.

پرویز خرسند می گوید: "نشنیدم شریعتی یکبار کلمه ای علیه مطهری بگوید(11)
جعفری می گوید:"خدایی اش من هرگز از دکتر شریعتی بدگویی نسبت به شهید مطهری نشنیدم.(12)

جعفری همچنین نقل می کند روزی در منزل دکتر نکوفر بودیم. مرحوم مطهری را دیدم. مرا خواست. گفت: دیدی رفیقت چه تیشه ای به ریشه ی اسلام می زند؟ گفتم چه کسی؟ گفت شریعتی. گفتم برای چه؟ گفت: این مقالاتی که در کیهان می نویسد تیشه به ریشه دین می زند. گفتم مگر جریان را نمی دانید؟ دکتر رفته اصفهان یک سخنرانی کرده. سخنرانی از نوار پیاده می شود و بوسیله ی دانشجویان چاپ می گردد. در صحافی بوسیله ی ساواک توقیف می شود ساواک این ها را می دهد به کیهان. مطهری گفت : نه اینطور نیست. گفتم خود شریعتی این را به من گفت. مرحوم مطهری گفت:دروغ می گوید. پدرش هم دروغ می گوید!(13)

پاره ای از سخنان پراکنده آیت الله مطهری در مورد دکتر شریعتی

"صرف نظر از افکار نادرست و غرور و اشتباهاتش ضربه ی جبران ناپذیری به هماهنگی روحانیت و طبقات تحصیل کرده زده و آنها را سخت نسبت به روحانیون بد گمان کرده است".(استاد شهید به روایت اسناد - ص ۲۱۷)

"اوضاع آبستن حادثه ی قرن ۱۳ هجری است (اشاره به فرقه سازی بابیه). در نوشته های مرحوم (شریعتی) بذر این انشعاب شوم وجود دارد"( سیری در زندگانی استاد ص ۱۲۷)

"این جزوه (اشاره به اسلام شناسی ارشاد) مانند غالب نوشته های نویسنده از نظر ادبی و هنری اعلی است, از نظر علمی متوسط است, از نظر فلسفی کمتر از متوسط و از نظر دینی و اسلامی صفر است!"(استاد مطهری و روشنفکران ص ۳۴)

"به نظر من این جزوه (اسلام شناسی ارشاد) چیزی که نیست اسلام شناسی است. حداکثر بگوییم اسلام سرایی یا اسلام شاعری است. نویسنده جزوه نظر به غرور بی حد و نهایتش همان طور که خاصیت هر مغروری است ,عقده ندانستن علوم اسلامی از فلسفه و کلام و فقه و عرفان و غیره دارد".(مطهری و روشنفکران ص ۴۲)

"این جزوه (حسین وارث آدم) نوعی روضه ی مارکسیستی است که تازگی دارد."(یادداشت های مطهری ص ۲۱۸)

"من دو سفر با شریعتی به حج رفتم هرگز یکبار ندیدم سر او به مهر برسد"(اشاره به اینکه شریعتی نماز نمی خوانده) (طرحی از یک زندگی ج ۲ نقل از علی ابادی. یکی از ۳ نفر اعضای موسسین ارشاد)


اینکه چرا مطهری با آن همه سابقه و مبارزه و کار فرهنگی دست به چنین اظهار نظرهایی زد دقیقا معلوم نیست اما می شود با نگاهی به سیر زندگی مرحوم به نکاتی دست یافت. حامد الگار نویسنده و مترجم مسلمان آمریکایی می گوید: "پیش از به صحنه آمدن شریعتی مرحوم مطهری مشهور ترین و محبوب ترین سخنران دانشجویان دانشگاه بود اما با آمدن شریعتی مستمعان او به سرعت رو به کاهش نهادند چرا که شریعتی هر روز افراد بیشتری را به سوی خود جذب می کرد. نتیجه اینکه به هر حال بشر بشر است این موضوع منجر به رنجش آیت الله مطهری شد"(14)

شاید مطهری که خود جزو موسسین حسینیه ارشاد بود و در آنجا سالها درس داده بود و در میان قشر دانشجو و روشنفکر مقام بالایی داشت نمی توانست ببیند که از حسینیه کنار رفته و به جایش کسی آمده که پای هر درسش ۵۰۰۰ نفر جوان می نشستند و او مجبور بود در مسجد الجواد حرفهایش را برای ۲۰..۳۰ نفر بزند که تازه اکثر آنها پیرمرد بودند.

پس از شهادت

باشهادت دکتر شریعتی محبوبیتی فوق العاده برای او ایجاد شد. همه او را معلم شهید و معلم انقلاب نامیدند. در این جو هیچ کس تحمل شنیدن حرف مخالف شریعتی از مطهری را نداشت. مطهری ای که یک عمر در راه اسلام تلاش کرده بود به یکباره با اظهار نظرهایش در میان جوانان از عرش به فرش آمد. بطوریکه در مراسم چهلم شریعتی در مشهد که بازرگان در دفاع از مطهری سخنرانی کرد حاضران در مراسم اعتراض کردند و استاد محمد تقی شریعتی به نشانه ی ناراحتی جلسه را ترک کرد. با انتشار نامه ی بازرگان و مطهری علیه شریعتی این ضدیت ها و دشمنی ها به اوج رسید. گرچه بازرگان نامه ی دیگری نوشت و از بعضی کلمات تبری جست. ماجرای این نامه را به زمان دیگر موکول می کنیم. دانشجویان مسلمان درآمریکا ضمن نامه ای شدیدا به این دو حمله کردند و شریعتی را بالاتر از آن دانستند که با انتقاد و دشمنی این و آن کوچک شود. آنها نوشتند:
" نسل جوان مسلمان امثال آقای مطهری را که مسائل مردم برایشان مسئله ای نیست و از جیب ملت ارتزاق می کنند و تحریف اسلام راستین و دسیسه گشتن دین در دست جلادان زمان برایشان بی تفاوت است کاری ندارند. ما کسانی را که به زندگی عثمان وار نشسته اند و دم از علی می زنند ,جزو علمای راستین نمی دانیم که خود را مسئول شنیدن حرفهایشان کنیم.."(15)

. مطهری بعد از انقلاب نیز در نامه ای به آیت الله خمینی چنین نوشت:

" اخیرا می بینیم گروهی که به اسلام عقیده و علاقه درستی ندارند سعی می کنند از او (شریعتی) بتی بسازند. تحت این عنوان که سید جمال و اقبال و بیش از آنها این شخص(شریعتی) اسلام را نو کرده و خرافات را دور ریخته و همه باید به افکار او بچسبیم..."(16)

در همان نامه سفر منجر به شهادت دکتر را ناشی از توطئه و ماموریتی می داند که دکتر می خواست دنبال کند:" و خدا می داند اگر خداوند از باب مکروا و مکرالله والله خیر الماکرین در کمین او نبود او در ماموریت خارجش چه بر سر اسلام و روحانیت می آورد"(17)

شریعتی یک سیر مستقیم را در زندگی پی گرفت و جانش را در این راه نهاد. مطهری نیز از درخشان ترین چهره های تاریخ اسلام است. کسی بود که در اوج انحطاط مسلمین گرد تخدیر از چهره ی دین زدود و وارد عرصه ی کارزار شد. کتاب هایش مثل تمام عیار روشنفکری دینی بوده و هست اما در انسان شناسی و قضاوت در مورد انسان ها نسبی گرایی یک اصل است. به قول شاعر:

کوه با آن عظمت آن طرفش صحرا بود
دست بر دامن هر کس که زدم رسوا بود

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ توسط مهدی | پيام ها ()

هم زمان با موسم حج وبرگزاری اجتماع عظیم زائران حرم الهی عکسهائی تاریخی وبسیار دیدنی از مسجدالحرام و مکه را در این بخش جمع آوری کردم که امید وارم مورد توجه همه مشتاقان قرار گیرد.

تاریخچه*
در صدر اسلام، مسجدالحرام بسیار کوچک بوده است. اولین بار خلیفه دوم (عمر) دستور داد خانه‌هایی را بخرند و بر مساحت مسجد اضافه کنند. تا آن زمان، به دور مسجد دیوار نبود. عمر دستور داد دور مسجد دیواری نیز بکشند. عثمان برای مسجد رواق ساخت و به این ترتیب قسمت‌هایی از مسجد سر پوشیده شد. پس از آن ولید مسجد را به زیبایی بازسازی کرد و ناودان کعبه را با طلا ساخت. از آن زمان تاکنون بارها مسجدالحرام توسعه یافته است.

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧ توسط مهدی | پيام ها ()
Blog Skin